تبليغاتX
زرد... به احترام پاییز
!اینها دلتنگی های یک پروانه ست... پیله نکنید
 یاد بعضی نفرات
 

جای خالیتان عجیب حس می شود :

احمد شاملو

مهدی اخوان ثالث  

فریدون فروغی

فرهاد مهراد 

حسین پناهی

قیصر امین پور

فریدون مشیری

 ... 

 

کاش بودید و برای ما از آزادی می سرودید...

 

|+| نوشته شده توسط ف.ج.ارژیه در پنجشنبه نوزدهم آذر 1388  |
 در بعضی از فصول باید قیود بودن را به دریا سپرد!
 

باد که بیاید٬ باران که بیاید

تو باید به عمد از میان آوازهای کودکان بگذری

چترت را کنار ایستگاهی در مِه فراموش کن

خیس و خسته به خانه بیا

نمی خواهم شاعر باشی٬ باران باش!

همین برای هفت پُشتِ روئیدن گل کافی ست٬

چه سرخ٬ چه سبز و چه غنچه!

 

 

نمی نویسم...

هیچ نمی نویسم و خوب می گذرد و سخت نمی گذرد این روزها...

زیرِ باران های نم نمِ رامسر٬ کنار دریا و هوای خوب و دوری از تکرارهای روزمره٬

خوشم با شعرهای سید علی صالحی و دیگر هیچ...

 

|+| نوشته شده توسط ف.ج.ارژیه در چهارشنبه یازدهم آذر 1388  |
 دلم هی گیر می کند به قطره های بارانی...
 

دیروز که باران آمد و تو نبودی٬ من چتر خریدم!...

آره من!٬ من که هیچوقت چتر نداشته ام و از نداشتنش هم غمی نداشته ام! من که همیشه بی خیال

زیر همهء باران ها راه می رفتم، تازه گی ها حس می کنم نم می کشم، درد می گیرم، پیر می شوم و

آرام آرام می پوسم...

می بینی؟! همه را رام می کند این روزگار! هر چقدر هم که وحشی و سرکـش باشی آن وقت مجبوری

همیشه زیـر چتـر راه بـروی و خیـلی زود یادت می رود زیر بـاران دنـبـال  " blue bird of happiness "

می گشتی...

غم انگیزست... می دانم.

 

                             ته نوشت :  

دارند پیله های دلم درد می کشند

       باید دوباره زاده شوم - عاری از گناه - 

                                                                             ( نجمه زارع )

 

|+| نوشته شده توسط ف.ج.ارژیه در پنجشنبه بیست و هشتم آبان 1388  |
 تلخ و خسته ام!
 

همه چیز از آنجا شروع می شود که هوا ابری ست و حسابی سرد است و من، تنها٬ توی خالی خانه، حالم خوب نیست. توی این هوای سرد، ابر که باشد و باران نیاید، هیـچ نمی چسبد پاییز!...

حالم خوب نیست و بیخودی زیرلب میگویم؛ « من خوبم! همه چیز درست می شود! » با این همه تمام اجزای بدنم، لجبـازانه نمی خواهند بپـذیـرنـد؛ « یک جای کار می لنگد! » مثل پاهام که نمی خواهند راه بروند، قلبم که می تپد تند و تند، چشمهام که می سوزند، دستهام که نمی خواهند نگه دارند شیشهء خیارشور را...   

آخ که چقدر خسته ام... و شیشهء خیارشور شترق می افتد روی سرامیکهای آشپزخانه و آبش شره می کند و به گند می کشد آشپزخانه را و بدتر از آن روح خستهء مرا...  داد می زنم؛ « لعنـتـی! ». یک وقت هایی دنیا و شیشه های خیارشورش حتی، با آدم سر ِ جنگ دارند انگار!... نه؟

همین جوری که شیشه های شکستهء پخش و پلا را با جارو جمع می کنم فکر می کنم؛ « باید با یکی حرف بزنم! » خیارشورها را می ریزم توی سطل زباله و فکر می کنم؛ « باید با یکی حرف بزنم! » با دستمال می افتم به جانِ سرامیک های آشپزخانه و اشکم سرازیر می شود؛ « باید با یکی حرف بزنم من! با یکی! »

 

_ یک دوش آب گرم می گیرم و کنار آتش شومینه، لیوان چای توی دستم فکر میکنم؛

« چه بد که یاد گرفتم، تنهایی با درد هام کنار بیایم. چه بد ! »

 

_ همه چیز از آن جا شروع که نه، تنها تمام می شود .

و باورش سخت است... درد دارد .

 

_ من ؟

بسیار ، بسیار

غـمـگـیـنـم ...

شما، سرتان سـلامـت ...

 

|+| نوشته شده توسط ف.ج.ارژیه در جمعه پانزدهم آبان 1388  |
 با غرور... با دستبندهایی سبزی که باز نشد...

 

خیلی از آنهایی که انقلاب کردند می خندند به جنبش سبز و یکجوری حرف میزنند درباره ما و جنبش مان که انگار ما بُزيم! ما با اين دستبندهای سبزمان، با تابستان شلوغ پر خاطره مان، با خشمی كه فریاد نشد كه وقتی شد هم بی جواب ماند؛ بغضی كه ماند بيخ گلومان...

فکر می کنم نسلِ انقلاب ۵۷ حق دارد كه اين همه بدبين باشد٬ همه آنها حق دارند كه با ترديد نگاه كنند به دستبندهای سبزِما٬ فكركنند مگر ما که انقلاب كرديم چه شـد؟! حق دارند بترسند از تكرارِِ به خاک سپرده شدن كتابها و انديشه ها و آدمها٬ از نسل كشی ها... آنهاهم باور نمی کردند انقلابشان بشود گورهای دسته جمعی و كشتارهای بی رحمانه و تفتيش عقايد... باور نمی كردند كه هيچ نگفتند! هی باور نمی کردند تا رسيد دمِ در خانه هايشان٬ تاشد باتوم روی تن بچه هایشان٬ شد مشت٬شد گلوله!... آنقدر باور نكردند كه يک شب بيمارستان ها را در به در گشتند دنبالِ محسن شان٬ فيلم ها را مرور كردند به ياد ندایشان...

با اين همه من فکر می کنم اين حركت لاکپشتی كه به مذاق خیلی ها خوش نمی آيد پشتش شعور است بيشتر از شور. میگويم شعورش بيشتراز شور است چون يادم می رود به جمعيتی كه در سكوت و بی ذره ای عصبانيت٬ انقلاب را رفت به سمت آزادی و هيچ نگفت. يادم می رود خبر رسيده بود چندنفر را كشته اند توی آزادی و ما باورمان نمی شد بس كه همه چيز در سكوت گذشته بود و فکر می كرديم حقش نبود! حقِ سكـوت ما گلوله نبود! و هی زير نويس شبكه ها را ناباورانه می خوانديم٬ پس راست است! چند نفر را كشته اند و هی سراغ از هم میگرفتيم تا باور كنيم زنده ايم و زنده اند. و باز كه رفتیم سمت جام جم فرداش و بعدش هم هفت تیر و توپخانه ساكت بوديم. باز خشم مان را فروخورديم٬ باز نگفتيم٬ هيچ نگفتيم.

يعنی میخواهم بگويم وقتی راه می داديم به اين باتوم به دستها، می دانستيم از بين ما كه تعدادمان بيشتر است اگر بگذرنـد و بروند بالا و دستـور بگيرند، برمیگردنـد و با همين باتوم های حالا غلافشان می افتند به جان دست و پاهامان٬ میدانستيم جواب اين دست زدن های ما و لبخندِ ما٬ گاز اشک آور است يه كم بعدتر! برای همين بعضی ها عصبانی میشدند و تهديد میکردند «می كُشم،می كُشم، آنكه بـرادرم كشت» و بقيه همصدا نمیشدند! نه! اينبار قرار نيست كسی را بكُشيم، حتی آنها كه عزيزانمان را كشتند٬ آنها كه سی سال اينجوری عزادارمان كردند.

میخواهم بگويم چه صبری دارند اين مردم٬ وقتی ميگويند؛ «نيروی انتظامی، ماهم ايرانی هستيم» و راه میدهند كه رد شوند با باتوم هايشان كه بروند و برگردند و كتک بزنند. میخواهم بگويم اين تلاشمان برای مدنی شدن، مدنی ماندن، چه قابل ستايش است .

بايد اميدوار بود. با غرور، با دستبندهای سبزی كه هيچوقت از دستمان باز نشد، با تابستانی كه از ياد نمیرود. باید اميدوار بود كه نتيجه اين روزها نشود چوبه های دار و مرگ های يواشكی!... شاید هی بايد اين روزها يادمان باشد و اين لبخندهامان را به خاطر بسپاريم برای خشم فرداها... شايد بايد باور كنيم؛ « پیروزی ما آن چیزی نیستکه در آن کسی شکست بخورد »*٬ كسی بميرد، كسی جنازه فرزندش را حتی تحويل هم نگيرد.

 

من دلم نويد روزهای خوب می دهد...

روزهای بهتر از اين روزها، بهتر از تمام اين سالها٬

كسی چه ميداند٬ شايد اينبار پيروزی ما، بی خاوران، بی مهاجرت، بی پشيمانی...

 

* قسمتی از بيانيه ی موسوی

 

 

|+| نوشته شده توسط ف.ج.ارژیه در دوشنبه یازدهم آبان 1388  |
 مثله امروز که وقتش بود!
 

یک وقت هایی وقتش است خودت چمدانت را برداری، آرام و بی صدا از زندگی آدمها بروی بیرون٬

دیر که بشود تمام آن لحظه های خوشی مثل بستنی شکلاتی عصر های تابستان، آب می شود

می چکد روی دامنت ...

 
یک وقت هایی وقتش است خودت چمدانت را برداری و تنها رد کوچکی از خودت به جای بگذاری ؛

سنجاق سری ، گردنبندی ، چیزی... تا از دیده شان که رفتی، از یادشان نروی .

 

یک وقت هایی وقتش است خودت چمدانت را برداری و سوار اولین ماشینی بشوی که می رود

سمت جنوب... هر چه جنوب تر بهتر!


 

|+| نوشته شده توسط ف.ج.ارژیه در جمعه یکم آبان 1388  |
 صدای تو را می شنوم...
 

   

حتی وقتی که آواز هم نخوانی

من صدای تو را می شنوم

که کنار پنجره ایستاده ای

       و

             آواز نمی خوانی...

 

|+| نوشته شده توسط ف.ج.ارژیه در دوشنبه بیست و هفتم مهر 1388  |
 نشونی!
 

 

گمم که کردی ؛ 

بیا اول پاییز،

سر قبر مداد رنگی هایم نشسته ام...

 

|+| نوشته شده توسط ف.ج.ارژیه در سه شنبه بیست و یکم مهر 1388  |
 اعدام...

 

چای می ريزم، می نشينم جلوی كامپيوتر و با خودم فكر می كنم بايد درباره آدمهايی بنويسم كه

هيچ نمی شناسمشان٬ و از چيزی بنويسم كه تا به حال ننوشته ام... چيزی كه از قضیه  دل آرا 

 و تلاشش برای زنده ماندن شده دغدغه ام...

فكر می كنم هيچوقت از نوشتن و از كلمه هام اين همه احساس ناتوانی نكرده بودم كه حالا !  ...

نمی شود آسوده چای بنوشم و فکر نکنم به بهنود شجاعی که بعد از نماز صبح امروز اعدام شد.

اعدام شد!... و اين كلمه اعدام آن قدر بزرگ هست و مخوف هست كه ديگر نيازی نيست بيشتر

بنويسم...

 

 

بخوانید از وبلاگ وكيل بهنود شجاعی ، محمد مصطفايی:

بهنود شجاعی در مقابل چشمانم اعدام شد

 

|+| نوشته شده توسط ف.ج.ارژیه در یکشنبه نوزدهم مهر 1388  |
 این همه قسمت ما از تمام دنیا بود...

 

گاهی فکر می کنم شايد ما کمی دير به دنيا آمديم...

ما که عاشق پياده روی توی کوچه پس کوچه هاييم و آواز خواندن زير لب٬ آنقدر دير به دنيا آمديم که هوا پر شد از مونوکسيد کربن و دود سيگار و...!

اين روزها نفس کشيدن سخت است٬ توی ترافيک تهران رمقی نمی ماند برای نگاه های عاشقانه! خدا می داند چرا اين روزها چشمم می سوزد و قلبم می تپد. هر چی هست مال دستهای مهربان تو نيست.آخر دست که مهربان نمی شود پسرِ خوب! دست گرم می شود٬ فقط گرم!٬ که دسـت تو نیست. دستهای تو سرد است همیشه... دستی که نه مهربان باشد و نه گرم که دست نیست آخر! با این همه زیر آسمان این فـرودگاه لعنتی٬ دسـتـت توی دسـتـم است که هوا تاریک می شود آرام آرام... ستاره ای نیست تا بگـردیم دنبال ستاره بـخـتمان! گفتم که دیـر به دنیا آمدیم٬ هوا پُـر شــده از نــورِ چشمک زن هواپیماهای غول پیکر که می آیند پایین و بمب ...

فاجـعـه از آنجا شروع می شود که دست تو سرد است و مهربان نیست و ستاره نیست و اکسیژن نیست و امنیت نیست و آزادی...
خوب دیگر... این هم قسمت ما بود. اکسیژن بی اکسیژن... راستش را بخواهی تنها گاهی نگران دستهایت می شوم... آخر همیشه خدا سرد است. میگویم: "دستات مردن!..." میخندیم و من یادم میرود باید نگران باشم. گفتی وقتی برمی گردی که همه چیز درست شده باشد. حالا که تو هم یکی ازآن هواپیماهای غول پیکری و چشمک می زنی از آن بالا٬ بگذار بگویم:

"هیچ وقت هیچ چیز توی این سرزمین درست نمی شود... هواپیماها می آیند توی دل خانه های بی سقف و شهر٬ وحشتزده و خاموش خیـره میشود به دود و آتش... درست نمی شود و دیوارهای سرد و سیاه زندان آخرین شاهدان فریادهای خاموش مـردان این سرزمین است. درست نمی شود و رج های قالی می رود بالا و بالا و تا آسمان، پسرکان بم می مانند درحسرت یک سرپناه امن، دخترکان کویر می مانند درحسرت یک خواب راحت. درست نمی شود و تو برنمیگردی و دست هایت سرد است ..."
جای من یک دل سیر بخواب٬ جای من یک دل سیر بخند... بنوش... زندگی کن... نفس بکش...



این همه ، قسمت ما از تمام دنیا بود ؛

اکسیژن نیست و امنیت نیست و آزادی نیست و خدا ...

 

|+| نوشته شده توسط ف.ج.ارژیه در دوشنبه سیزدهم مهر 1388  |
 شعر آن لاین!
 

اینجا که من هستم ؛

جز نیمه شب ها که بوی پاییز می دهد

وقت های دیگرش

                          جات خالی نیست!

 

کاش آنجا که تو هستی

                                  خوب باشد...

 

|+| نوشته شده توسط ف.ج.ارژیه در جمعه دهم مهر 1388  |
 صدای خنکای صبح پاییز است
 

مهم نیست که قبلش چی گذشته و بعدش چی! مهم این است که جوراب هات را درآوری و بگذاری آب

از روی پاهات بگذرد. آن وقت خالی از تمام فکـرها، می توانی با صدای آواز نـاظـری از دورتــرها٬ خیره به

سنگریزه های زیر آب، گوش کنی به باد که خود پاییز است و فکر نکنی به پاییزهای رفته و خاطرات بد تا

چین بیفتـد به پیشانیت و حس تلخی بدود زیـر پوستت و فکر نکنی به پاییزهای در راه که هیچ ندارند با

خود و تکرارند و تکرار و عجیب ملال آور... و فکرنکنی به کارهای تلنبار شده و عقب افتاده ات... و خلاصه

اینکه هیچ نباشـد جـز همان سـردی آب و باد٬ که پایـیـزِ همین حالا را با خـود دارد و بـرگ های یکهـو زرد

شدهء درخت های بلند باغ را.

و روی یک برگ کاغذ کهنه بنویسی : 

" یک چیزهایی توی لحظه کشف می شوند... ناگهانی، بی هوا... مثل آدم ها که از دل خط خطی های

الکی کنته، روی کاغذهای کاهی جان می گیرند! مثل شعرها که از کلمات بیهودهء گوشه روزنامه ها به

دنیا می آیند!٬ مثل تو که توی یک غروب دلگیر پاییزی٬ از میان باران سر شب با یک چمدان پر و یک دنیا

حرف و حرف آمدی ..."

 

 چه دلنشین است هوا ...

نگذار پاییز در آغوشت زرد شود!

 

|+| نوشته شده توسط ف.ج.ارژیه در یکشنبه پنجم مهر 1388  |
 مجمع عمومی سازمان ملل
 

ديشب ما و صندلی ها محظوظ شديم آقای رئيس جمهور !

 

|+| نوشته شده توسط ف.ج.ارژیه در پنجشنبه دوم مهر 1388  |
 تاریخ رحم نمی کند...
 

اتحاد جماهیر شوروی از هم پاشید ...

دیوار برلین فرو ریخت...

انگلستان به طرز مفتضحی از هند بیرون رانده شد...

جنگ ویتنام پایان گرفت...

جنگ سرد تمام شد...

اکنون تمام اینها به صورت واحد درسی در رشته های علوم سیاسی تدریس می شوند.

دور نیست روزی که از انقلابی که قرار بود " انفجار نور "  باشد و " روح جهان بدون روح "

جز دو واحد درسی چیزی باقی نماند! "انقلاب و ریشه ها" تمام شد...٬ انقلابی که ریشه

هایش را قطع کند شاخ و برگش هم می ریزد.

|+| نوشته شده توسط ف.ج.ارژیه در سه شنبه سی و یکم شهریور 1388  |
 در ستایش شهریور که به انتظار پاییز و باران هایش می گذرد
 

 

 

امشب اینجا بارون اومد!...

از اون بارونایی که حال و هوای شهریور و پاییزی کرد. شبیه پاییزایی که دعوتم می کنه به هم نشینی با کاغذ و قلم و واژه. و جون میده واسه نوشتن... نوشتن... نوشتن و فقط و فقط نوشتن. از همه چیز... از خدا... از عشق... و از تو... تو که حالا خیلی وقته نیستی و... من... که عادت کردم به نبودنت!

از پشت پنجره به بارون نگاه می کنم و یادم می افته خیلی وقته دارم تمرین می کنم زیر بارون به کسی که تو نیستی فکر کنم...   با این فکر دلم پر می کشه برای رفتن تو حیاط و کنار باغچه ایستادن و خیس شدن از اشکایی که طاهر و پاکت می کنه و اون وقته که می تونی عطر حضور خدا رو با تمام وجودت استشمام کنی...

هنوز فکرم تکمیل نشده که ناخودآگاه می رم به سمت حیاط... پام و که تو حیاط میذارم و قطرات بارون به صورتم می خوره آروم زمزمه می کنم:

باران می آید

و من آنقدر نزدیکم به اصل خویش

که می ترسم گلی شوم!

 

کنار باغچه می ایستم و حس می کنم انارهای نارس که از درخت آویزونن بهم سلام می دن. می خندم و فکر می کنم سرخی انارا هم زیر بارون مثله دل من زلال شده که برق می زنه!انقدر سبکم که مــــی پــــــــــرم ٬ مـــــی چــــــرخــــــــــم  و فــــــــریــــــاد میــــــزنــــــم :

خــــــــــــــــــــــدایـــــــــــــا!   شـــــــــــــــــکــــــــــــــرت!

 

نـه بـه خاطـر این بارون

و نه بخاطر تمام زیبایی هایی که دادی و نمی بینم...

نه! شکرت!...  فقط به این دلیل که هستی!

 

*******************************

 

حالا من...

 زیر بارون

در آغوش خدا 

به کسی که تو نیستی  

فکر می کنم!

 

 

ته نوشت: این روزها دست و دلم به نوشتن این چیزها که این بالا نوشتم نمی رود٬ این متن هم یک نوشته قدیمی بود از وبلاگ قبلیم (اینجا فرداست)٬ امشب که باران آمد فکرکردم بگذارمش اینجا تا شاید کمی عوض کند حال و هوامان را!... خلاصه اینکه این هم یک پست خارج از سیاست ...عزیز!٬ خودم هم می دانم اینجا یک وبلاگ ادبی ست و از اولش هم قرار نبود برود در خط سیاست٬ اما شد دیگر!٬ می دانی چرا؟ چون نمی شود چشمهام را ببندم و ندیده بگیرم سیاهی این روزها را... "ما هيچ هم نباشيم، چند صفحه توی كتابهای تاريخ كودكانمان خواهيم بود، تو بگو چند خط !... مهم بودن است. همان بودنی كه اين همه سال نبود!" این را در جواب آن یک جمله ات گفتم٬ آنجا كه گفتی: "چه خوب می شد اگه می شد تو یکنفر خودت رو از دستبند سبز به دست کردن و خیابون رفتن معاف می کردی و به ماهایی می سپردی که نوشتن نمی دانیم". ببخش که آخرش باز سیاسی شد! ٬ جای دیگری نمی شد پاسخت را بدهم!

 

|+| نوشته شده توسط ف.ج.ارژیه در چهارشنبه بیست و پنجم شهریور 1388  |
 فرياد بايد كشيد از درد و از زخم ...

 

فكر می كنم من آن روزها عاشق می شدم٬ مدام! مثل هوا كه مدام٬ مثل آب، زندگی!... اصلاَ انگار مارا ساخته بودند برای هی عاشق شدن. آن وقتها كه هنوز میشد عاشق بود و عاشقی كرد٬ می شد فارغ از تمام اين روزهای پرهيايو كتاب خواند، كتابهای طولانی، كتابهای طولانی كشدار،"آناكارنينا"، "برادران كارامازوف"... آن روزها می شد فيلمهای خوب ديد، زد عقب، هی دوباره، آنجا كه اكبر عبدی ِ "مادر"  میگويد؛ "مادر مرد بس كه جان نداشت..."  آنجا كه "كاغذ بی خط" شروع می شود٬ از تيک تاک ساعت... آنجا كه ورقهای شكيبايي ِ "هامون" را باد می برد.

آن روزها كه هنوز می شد زندگی كرد...

ما آدمهای پرتوقعی نبوديم٬ بوديم؟ ما نسل زياده خواهی نبوديم٬ بوديم؟ ماكه لذت های زندگیمان كافه های دم غروب بود و هی حرف و حرف... ما كه خوشیمان وليعصر را پياده گز كردن بود تا هرجاش كه شد٬ همين جور كه باران می باريد... و فكر می كنم آنها، چه زندگی ها را گرفتند از ما، چه لذت ها، چه لبخندها... حسرت يک خواب آرام ماند به دلمان توی يک بعد ازظهر گرم تابستانی، بی وحشتی و بی كابوسی...

چند تا بهار بيايد و برود كه ما يادمان برود آن همه آدمی را كه حالا تنها يک نامند، روی سنگهای بی رحم قبرستان! حالا فقط يک عددند! قطعه ی دويست و پنجاه و هفت؟!...

چه سالها بگذرد كه فراموش كنيم چهره آدم های نشسته روی صندلی های دادگاه را، آن جور بهت زده، خسته، ناباور... چه آمده سر نبوی كه اين همه سرش بالا نيست؟٬ چه سكوتش سنگين است زيد آبادی٬ چه درد دارد تماشای حجاريان...

چه سخت گذشت تابستان هشتاد و هشت...

 

اینها را نمی شود فراموش کرد؛

 

پريای " شب يلدا " راست می گويد كه زخم های آدم سرمايه ست.

اما نه آنجا كه می گويد داد نزن. فرياد نكش...

 

مرتبط :

دلم می خواهد بنويسم بياييد نااميد نشويم...

بياييـد از نو بسازيم... خودمان را، اندوخته هامان را، زندگی هامان را. حتی اگر دور و بعيد٬ بياييـد كوتاه

نياييم، از پا نيفتيم، نشكنيم. بياييد يادمان نرود آزادی را يک روز ما فتح كرديم با سكوتمان و لبخندمان.

دلمان نگيـرد وقتی وليعصر را میـرويم پايين، ايستگاه به ايستگاه٬ خاطره به خاطره... اين خيابان مال ما

بود يک روز! مثل انقلاب، مثل هفت تير... هنوز هم... اين خيابانها، اين كوچه ها، اين شهر مال ماست.  

تا هميشه مال ماست...

 

|+| نوشته شده توسط ف.ج.ارژیه در دوشنبه شانزدهم شهریور 1388  |
 ما همه یک رسانه ایم
 

من هر روز قبل از افطار

ربنای استاد را

از پنجره اتاقم

به آسمان پرواز می دهم.

 

دانلود دعای ربنا   و  دانلود مثنوی افشاری  با صدای استاد شجریان/


 

|+| نوشته شده توسط ف.ج.ارژیه در یکشنبه یکم شهریور 1388  |
 خاک من فصل خزان است بهارانت کو ؟
 

به یاد آنها که فرزند همین سرزمین بودند

و جرمشان این بود که به سمت آزادی می رفتند:

 

خرداد ۸۸ که آمد

مدادها را نتراشیدیم

و شعرهای تازه مان را

با خون سبز تو سرودیم٬

که مداد شد در دست هامان...

 

حالا ما ٬

تمام فرداها

باید درخت بنویسیم در شعرهامان

درخت بکشیم در نقاشی هامان

.

.

با خون سبز تو

جنگل های زیادی پدید می آید!  

 

|+| نوشته شده توسط ف.ج.ارژیه در جمعه سی ام مرداد 1388  |
 بهارستان... امروز... ساعت 9 به وقت تحلیف

 

ما خوبيم٬ كبود است جای زخمهامان٬ حواسمان بايد باشد وقت خوابيدن، وقت نشستن٬ كه دادمان نرود هوا از درد٬ اما خوبيم... گاهی دستمان می رود به سرمان " آخ "٬ اما خوبيم و عصبانی و دلمان پر از كينه...

داشتم فكر می كردم می دانی داری چه بلايی می آوری سرِ ما؟ داشتم فكر می كردم زخم هامان خوب می شود و دلهامان نه! داشتم فكر می كردم نمی ترسی از خشم ما؟ داشتم فکر می کردم این که دارد توی خیابان ها رقم می خورد انصاف نیست٬ بی رحمی ست!٬ اینکه شما تا دندان مسلح باشید و ما با دست های این همه خالی...

ما راه می رفتیم در پیاده روهای بهارستان٬ داشتيم فرياد می زديم " مرگ بر دیکتاتور " می دانی آنقدر بلند داد می زدیم که من ترسيدم از اينكه ما اين همه نمی ترسيم! تو اشک آور می زدی٬ باتوم می زدی... ما پراکنده می شدیم. اما باز جمع می شدیم و الله و اکبر می گفتیم. دخترها فرياد می زدند٬ مادرانشان بيشتر!  و تو با چكمه ات لگد می زدی! با باتومت کتک می زدی٬ بد هم می زدی! يادش بخير كه لات های بی سر و پای اين شهر يک روز ناموس می فهميدند با تمام بدی هاشان... ناباورانه می بينم كه می زنند زن ها را... می زنند مرا... من اما تکان هم نمی خورم٬ می ترسم! می ترسیم! صدای مردانه ای داد می زند " نزنيد بی شرف ها "... پسره سنش از تو كمتر است. توی فرهنگ تو پسره بی دين است٬ بی خداست٬ كافر است!... نه برادر! ما را يک جور ديگر بار آورده اند. پسره خودش را سپر زن ها می كند. تو دستبند می زنی به دستش و می بری او را با خودت و خيالت راحت می شود رسالتت را انجام داده ای. يكی اضافه می شود به آدم های در بند اين شهر...  چه باک وقتی زندان های ما پر است از اسم های بزرگ؟! نمی ترسی از نسلی كه نمی ترسد از زندان، از باتوم، از گلوله؟... من ترسيدم كه ما اين همه زياديم و اين همه خشمگينيم! دم تو گرم كه اين همه نمی ترسی!... دمِ تو هم گرم آقای رییس جمهور بیست و چهار میلیونی! که درست لحظه ای که سوگند می خوردی حافظ مردم باشی٬ همان مردم داشتند کتک می خوردند و سرکوب می شدند پشت درهای مجلسی که امروز... خانه ی ملت نبود!

 

|+| نوشته شده توسط ف.ج.ارژیه در چهارشنبه چهاردهم مرداد 1388  |
 فرزندان وطن

 

به من نگویید قوی باشم... نگویید این بغض چهل روزه را تاب بیاورم...

بس کنید... تمامش کنید...

ما بچه های شما هستیم. دختران شما٬ پسران شما...

ما از یک آب و خاکیم و رخت مان زیر یک آفتاب خشک شده.

در روزهای خطر همه چشم دوخته بودیم به آسمان و دعا کرده بودیم آژیر خطر لعنتی زودتر

تمام شود و از پناهگاه برویم بالا و بترسیم که باز بمب ها بر سر چه کسانی فرود آمده اند...

نزن برادر... نکش...

ما همانهایی هستیم که دهه ی شصت به دنیا آمدیم...  یادتان هست که کوچه ها بوی خون میداد؟

یادتان هست ممکن بود پدر برود و بازنگردد؟ یادتان هست پدر خیلی هامان بازنگشت؟...

ما فرزندان همان مردانیم٬ بچه های روزهای خطر... دست هایمان خالی ست... جواب دستهای خالی

ما گلوله نیست !...

نزن برادر ...

ما فرزندان شما هستیم !...

فرزندان ایران !

 

/ سایت ادبیات جنبش سبز ایران راه اندازی شد/

  کلیک کنید:    غریو

 

|+| نوشته شده توسط ف.ج.ارژیه در دوشنبه پنجم مرداد 1388  |
 

 

نشسته ام در سکوت شب...

چای هم هست٬ به اضافه ی چند کتاب شعر که هیچ کدامشان بی صدای تو زیبا نیست!

هوا هم اصلاْ یک هوای باران زده که جان می دهد برای پیاده روی نیست!...

.

.

فکر می کنی خیلی مسخره است٬ در این وضعیت اعتراض های خونین ترسناک

من دلم کمی پاییز بخواهد و یک پیاده رو که تو از ته آن برایم دست تکان بدهی؟!

 

|+| نوشته شده توسط ف.ج.ارژیه در دوشنبه هشتم تیر 1388
 
 
بالا
body>