فكر می كنم من آن روزها عاشق می شدم٬ مدام! مثل هوا كه مدام٬ مثل آب، زندگی!... اصلاَ انگار مارا ساخته بودند برای هی عاشق شدن. آن وقتها كه هنوز میشد عاشق بود و عاشقی كرد٬ می شد فارغ از تمام اين روزهای پرهيايو كتاب خواند، كتابهای طولانی، كتابهای طولانی كشدار،"آناكارنينا"، "برادران كارامازوف"... آن روزها می شد فيلمهای خوب ديد، زد عقب، هی دوباره، آنجا كه اكبر عبدی ِ "مادر" میگويد؛ "مادر مرد بس كه جان نداشت..." آنجا كه "كاغذ بی خط" شروع می شود٬ از تيک تاک ساعت... آنجا كه ورقهای شكيبايي ِ "هامون" را باد می برد.
آن روزها كه هنوز می شد زندگی كرد...
ما آدمهای پرتوقعی نبوديم٬ بوديم؟ ما نسل زياده خواهی نبوديم٬ بوديم؟ ماكه لذت های زندگیمان كافه های دم غروب بود و هی حرف و حرف... ما كه خوشیمان وليعصر را پياده گز كردن بود تا هرجاش كه شد٬ همين جور كه باران می باريد... و فكر می كنم آنها، چه زندگی ها را گرفتند از ما، چه لذت ها، چه لبخندها... حسرت يک خواب آرام ماند به دلمان توی يک بعد ازظهر گرم تابستانی، بی وحشتی و بی كابوسی...
چند تا بهار بيايد و برود كه ما يادمان برود آن همه آدمی را كه حالا تنها يک نامند، روی سنگهای بی رحم قبرستان! حالا فقط يک عددند! قطعه ی دويست و پنجاه و هفت؟!...
چه سالها بگذرد كه فراموش كنيم چهره آدم های نشسته روی صندلی های دادگاه را، آن جور بهت زده، خسته، ناباور... چه آمده سر نبوی كه اين همه سرش بالا نيست؟٬ چه سكوتش سنگين است زيد آبادی٬ چه درد دارد تماشای حجاريان...
چه سخت گذشت تابستان هشتاد و هشت...
اینها را نمی شود فراموش کرد؛
پريای " شب يلدا " راست می گويد كه زخم های آدم سرمايه ست.
اما نه آنجا كه می گويد داد نزن. فرياد نكش...
مرتبط :
دلم می خواهد بنويسم بياييد نااميد نشويم...
بياييـد از نو بسازيم... خودمان را، اندوخته هامان را، زندگی هامان را. حتی اگر دور و بعيد٬ بياييـد كوتاه
نياييم، از پا نيفتيم، نشكنيم. بياييد يادمان نرود آزادی را يک روز ما فتح كرديم با سكوتمان و لبخندمان.
دلمان نگيـرد وقتی وليعصر را میـرويم پايين، ايستگاه به ايستگاه٬ خاطره به خاطره... اين خيابان مال ما
بود يک روز! مثل انقلاب، مثل هفت تير... هنوز هم... اين خيابانها، اين كوچه ها، اين شهر مال ماست.
تا هميشه مال ماست...
|
+| نوشته شده توسط
ف.ج.ارژیه در دوشنبه شانزدهم شهریور 1388
|